جک

یکی می گفت خانوم ها مثل فلزیاب هستند وقتی از جلوی طلا فروشی رد میشن

 یه استپ و یه آژیر می کشند ولی من می گم نه آقایون مثل گنج کن هایند طلارو

به فلزیاب نمیدن واسه خودشون می خرن اگر روزی فلان شد ما خرجش کنیم


حرام چه کار که نمی کنه

روزي پير زني حيله گرعادتكرده بود مردم را دعوا بيندازد روانه روستائي
مي شود تا كاري تازه انجام دهد اين پير زن وقتي به نزديكي محله
 مي رسد ميبيند كه يك شخصي جلوي راهش را گرفت گفت  پيرزن به كجا وبراي چه
كاري ميروي پير زن جواب نداد رفت حركت كند كه اون شخص گفت مي دانم
 ميدان براي حيله گري دلت تنگ شد ناگهان  پير زن تعجب كرده مي گه
توكيستي كه مي داني گفت من شيطانم آخر من فرستادمت بري  پير زن گفت من
دست ده تا مثل تورو ازپشت بستم برو برو آن شخص گفت حال بياو يك
 امتحان كنيم تو برو توي اين ده هر چه كردي ومن در ده ديگر هرچ كردم را
دوباره اينجا براي هم شرح ميديم ببينيم  كدوممون بيشتر وبهتر خراب كرديم
رفتند وپيرزن وارد ده كه شد سر يك قصابي مي رسه مگه آقا سلام حال شما چطور
 بچه ها خوبند قصاب كه نمي شناسه ميگه ببخشيد شما را نمي شناسم
 پير زن دست شما درد نكنه حلا ديگي خاله رو نمي شناسي تودامن من بزرگ
شدي بچه كه بودي مرد حاج واج مانده چيزي نميكه پيرزن ميگه خونهات همون
جاي قبليست يا عوض كردي  قصاب ميگه نه همون جاست  پيرزن ميگه كوچه رو فراموش كردم برم بچه ها رو سر بزنم
 نميمونم عجله دارم بايد برم
بالاخره خونه را پرسيدن پرسيدن پيدا ميكنه وبه خونه مياد زن قصاب سلام حال شما
 خوشوبش تمام شده ميگه دخترم شوهرت بچه من اين جوري نبود  ميگه
 چي شد خاله زنه بيخبر از اينكه خاله نيست پيرزن ميگه هيچي ميترسم نگران بشي
 شايد اشتباه كردم زن قصاب دل واپس ميگه چيشد بگو  پيرزن گفت من خيال كردم زن دوم هم داره
 آخه يه زني بود خيلي باهم داش بودند گوشت گرفت  همنطوري برد
 زن قصاب خيلي ناراحت
اين ماجرا چند روزي گذشت تا پيرزن دوباره به قصابي ميره وزن قصاب براي
 اينكه ماجرا را در بياورد چيزي به قصاب نگفت هر دو بيخبر از موضوع
 پير زن گفت پسرم خونه رفتم چند روز پيش يه چيزي ديدم ناراحت شدم هر چه
 فكردم خودمو راضي كنم نگم ديدم نمي شه گفتم پسرم هست بايد بگم جلوي ضرر را زودتر بگيره
 بهتر ه قصاب نگران از برخورد چند روز زن خود كه گرفته بود وكمتر حرف ميزد
 به شك افتاد قصه كوتاه كنم تا اينكه مرد سر حرف وا ميكنه  ودعوا صورت ميگيره
 پيرزن يواشكي به خونه قصاب مي ره به زن قصاب ميگي امشب با چاقو موي زير گلوي شوهرت
 را برايم بياور دعا ميكنم تا زنده است دوستت داشته باشه
  از خونه در مياد به قصابي ميره وباديدن قصاب گفت اومدم بگم  ناراحتيه تو
 بجا نبود زنت پاك ولي پسرم خيلي زنت را شكنجه روحي دادي
 شنيدم قرار اين شبها كارتو تموم كنه من پيشت بمونم دلم طاقت نمي آره
 قصاب عصباني ميگه برو برو بزار راحت باشم 
 شب زن قصاب چاقو برداشت تا موي زير گلوي شوهرش را بردارد براي دعا گر ببرد
 مرد بخيال اينكه قصد كشتش رادارد وناگهان پا شده چاقو خراشي ايجاد ميكنه
 زن بيچاره را بضرب چاقو بقتل رساند
 ماجر به محله افتاد برادران براي انتقام سر رسيدند وقصاب را كشتند به همين خاطر چند قتل ايجاد شد
 پيرزن فرار كرده ميرفت كه دوباره همان شخص جلوي پيرزن را گرفت گفت اي حيله گر
 كجا قرار نبود ببينيم كدوم مون كار سنگينتري انجام داديم
 پير زن گفت اول توبگو شيطان گفت من به مدت نه ماه كوشش تونستم يك مرد وزن نامحرم
 به هم برسانم واز ايشان بچه حرام زاده بسازم
 پيرزن خنديد گفت ها هاها من چندين قتل انجام دادم تو فقط يه بچه حرام
 شيطان گفت نه نه من كار كوچك نكردم من يكي مثل تو درست كردم اون هم كار تورو انجام مي ده

چیستان

يه روز به يه نفر مي گن يه چيستان بگو ميگه:اون چيه که زرد درازه موزه
به يه نفر ميگن با بقيه جمله بساز ميگه:ما ديشب پيتزا خورديم ميپرسن:پس
بقيش کو؟ ميگه تو يخچاله

شنیدین یه موش توغار نمی رفت جارو به دم می بست : راستی اینهم حکایت روز ه ها


شمعی  که به خانه رواست مسجد کاه دود می کنند

 

 

 

زنجیر اتحاد

 پار سال در بهشهر چندتا درذ آورده بودند که در شهر میگرداندند مثل اینکه خیلی

درذ بودند وبه پای اونها زنجیر زده بودند یکی  پیر زن به عمویم گفت پسرجون

 چرا این بدبختها را دستو پا بستند

عویم گفت نه نه جون ناراحت نباش اینها زنجیر اتحاد بستند تا گم نشن


خریدار ساده لو

سلام چطورِ ؟امروز هم ميخوام لطيفه بنويسم يه روز يه نفر ميره پرچم بخره ميگه: آقا پرچم ايران دارين ؟ مي گه آره دارم طرف
ميگه:خب يه دونه بدين وقتي مرده پرچم رو مياره مي گه رنگ ديگه ندارين؟!

بهلول

                                    بهلول

روزي هارون به بهلول گفت: مژده باد توراكه خليفه،تو را فرمانده ي خوكهاوگرگها

كرده است .

بهلول گفت :حال كه اين را فهميدى پس مواظب باش از فرمان من خارج نشوى.

ازشنيدن اين جواب، بهلول وهمه ى حاضران خنديدند و

هارون شرمنده شد.


دوتا ماشين باهم تصادف ميكنن پليس مياد مقصر رو معلوم كنه ازيكي از راننده ها 
مي پرسه :مقصر كي بود؟ميگه به خدا من خواب بودم نديدم كي بود! هه هه هه  

من نمی دونم

به یکی گفتند چرا این قدر دروغ می زنی

گفت: تلویزیون زیاد میبینم شما چطور

 دومی گفت پرتوپلا میگی چه ته من نمی بینم

دومی گفت: تلویزیون زیاد میبینم شما چطور

 

می گفت یک تخته کم داره

اولی ناکس توگفتی تلویزیون نمی بینم


گفتند آقای ترابری چرا عرض خیابون ها کم است

ترابریگفت: عرض خیابون کم نیست خودروها در ایران استاندارد نیستند این مشکل

خودرو سازان است که خودروها را گشاد درست می کنند


توی بانک کشور اروپائی رئیس بانک به معاون میگه با این ۲.۵ درصدی که از مردم سود

می گیریم پول جمع نمی شه حقوق این همه کارمندان بدیم

معاون: آقا شما اگه از بانک ایران درس بگیری ممیز ازسرکارش اخراج کن حقوق کفاف می کنه                    ۲.۵ با ممیز بدون ممیز ۲۵

قایق در دریا

پارسال رفتیم در یا بابابام دیدیم یک قایقی از آب بیرونه که مثل اینکه

می گفتند مال چند صد شاید هم نمی دونم بیشتر یا کمتر تو آب بود خیلی دلم سوخت آخه بیچاره داغون شده بود ولی نه هم اونقدر بعد از یک سال  دیدم پیش یک نجاری چوبهایش تکه تکه کردند وریختند خنداه گرفت برای اینکه یادم افتاد به  این تخته واینهم جمشیده

سلام دو ست خوبم:
من مي خوا هم در اين وبلاگ حرفهاي خنده دار بنويسم 
شما مي توا نيد براي مط لب جديد روز هاي  شنبه  *سه شنبه و پنجشنبه به اين وبلاگ سر بزنيد
حالامی خوا هیم کمی بخندیم"راستی شنیدی یه مردی پشت چراغ قرمز میمونه ؟ نشنیدی؟ چه جا لب من هم نشنیدم!
توی یه روستایی داشتن سرعت گیر می زدند گفتیم :چرا این کار را می کنید؟  دهیار محترم گفت:برای یک موتور سوار بد کل مردم روستا را تنبیه می کنیم جداْ جالب نیست؟

سلام دوباره

بچه ها امروز صبح خواستم برم مدرسه یادم افتاد به شما ها گفتم یه سری به

وبلاگها بزنم وبعد از بابام پول گرفتم تا خوراکی خوشمزه بخرم جای شما خالی

راستی شما را تا به حال دروغ زدند اگر نزدند پس گوشتان را وا کنید تا بشنوید

به ما گفتند مدرسه تان را رنگ می زنیم هنوز خبر مبری نیست ولش......